کتاب های صوتی
 
کتابهای صوتی

eramdownload eramdownload eramdownload eramdownload

دريافت رايگان و روزانه کتابهاي صوتي از طريق ايميل


راوی: زهرا    زمان کل: ۲ ساعت و ۵۸ دقیقه

گفت وگو با لیلی گلستان به بهانه انتشار «گزارش یک مرگ» گابریل گارسیا مارکز:  نخ نازکی دور یک استوانه!

گابریل گارسیا مارکز، گابو، وقتی در فستیوالی از یک ایرانی می شنود که «گزارش یک مرگ» در ایران ترجمه شده و ایرانی ها از آن استقبال کرده اند، خوشحال می شود. با صمیمیت و خرسندی درخواست می کند یک جلد از کتاب را برایش بفرستند. گزارش یک مرگ چند وقت بعد از آن دیدار با امضای لیلی گلستان به دست مارکز می رسد. اینها را خانم گلستان در یک عصر تابستانی تعریف می کند که چطور کتاب را خوانده، مجذوبش شده و آن را ترجمه کرده و بعد گابوی صمیمی بدون اینکه اسیر بزرگی اش در عالم داستان نویسی بشود و بدون اینکه اشاره یی به کپی رایت بکند، خوشحال می شود و کتاب را می خواهد. «گزارش یک مرگ» داستان شگفتی است. فرق نمی کند مترجم آن باشید یا خواننده اش، از خواندن اتفاقات عجیب آن شگفت زده می شوید. رفتار آشنای شخصیت های داستان رویتان اثر می گذارد و همین ها کتاب لاغر مارکز را منحصر به فرد می کند. گزارش یک مرگ از دهه ۶۰ تا به حال با ترجمه لیلی گلستان بارها منتشر شده و بهار امسال نشر ماهی آن را با کمی اصلاح دوباره به مخاطبان ادبیات داستانی عرضه کرده است. با توجه به فعالیت های شما در حوزه ترجمه، چه اتفاقی باعث شد تصمیم بگیرید از بین کتاب های مارکز «گزارش یک مرگ» را به فارسی ترجمه کنید؟  کتاب «گزارش یک مرگ» را خواندم برای اینکه تمام کارهای مارکز را دنبال می کردم. این کتاب صوتی را می توانید در ادامه دانلود کنید.

یادم نیست وقتی این کتاب منتشر شد من در پاریس بودم و آن را خریدم یا در ایران کسی برایم آورد؟ «گزارش یک مرگ» خیلی روی من اثر گذاشت به خصوص اینکه به نظر من تنها کتاب مارکز است که تخیلی نیست و واقعه خیلی عجیبی را تعریف می کند. برای من نحوه داستان تعریف کردنش، مونتاژها، جلو و عقب بردن های زمانی و وصل کردن تکه های مختلف آن شهر کوچک به هم خیلی تکنیک زیبا و شاید بتوانم بگویم باشکوهی بود. من خیلی احساساتی هستم و این قصه خیلی من را متاثر کرد تا حدی که چند روز درگیرش بودم؛ درگیر کشته شدن آدمی که کاملاً بی گناه بود و آن طور تکه تکه شد و بی تفاوتی مردمان یک شهر که اینقدر راحت از کنار یک اتفاق خیلی بزرگ گذشتند. همه می دانستند این اتفاق می افتد و هیچ کس هیچ کاری نکرد. این یک واقعیت است و دور و بر ما هم انسان های این طوری هستند. من همیشه از این بی تفاوتی در اطراف خودم آزار می دیدم. همیشه فکر می کردم همه چیز به من مربوط است و باید کاری برای اتفاقات اطرافم بکنم. شاید هم خیلی حس بیخودی باشد. فکر می کردم من همیشه مسوولم و به چیزی که از آن آگاهم باید برسم، یک جور تعهد. خیلی این بی تفاوتی آدم ها من را اذیت کرد. علاوه بر این، قصه عشق این دختر و پسر جوانی که ازدواج شان به ناکامی کشیده شد، خیلی روی من اثر گذاشت. مخصوصاً آن صحنه آخر کتاب که مرد با نامه های بازنشده دختر برمی گردد، خیلی فوق العاده بود. یکی از عاشقانه ترین صحنه هایی که در ادبیات هست. من هم خیلی اهل عشقم، به عشق اهمیت می دهم، برایش احترام قائلم و فکر می کنم در زندگی آدم مهم است. «گزارش یک مرگ» از آن کتاب هایی است که نه چون من ترجمه اش کردم و به جزییاتش آشنا هستم، که خودش از آن کتاب هایی است که تمام صحنه هایش را حفظم و گاهی جلوی چشمم می آید. این است که وقتی کتاب را خواندم فکر کردم جز ترجمه کردنش کاری نمی توان کرد. گویا قبل از ترجمه شما هم، گزارش یک مرگ به فارسی برگردانده شده بود. نه، قبلش نبود. همزمان بود، بدون اینکه ما خودمان بدانیم. من یک روز رفته بودم خیابان انقلاب و از کتابفروشی روزبهان رد می شدم. رفتم با آقای هاشمی سلامی بکنم. ایشان گفتند چه کاری را الان در دست داری؟ من هم با خوشحالی گفتم گزارش یک مرگ از پیش اعلام شده مارکز. گفت اً؟ چه عجیب، یک دقیقه صبر کن الان از چاپخانه می آورندش. من هیچ وقت آن حالم را فراموش نمی کنم. آن طور که دلم هری ریخت پایین و آن گرمایی که مرا گرفت. اینکه واقعاً شوکه شدم و بغض شدید کردم. گفتم یعنی چی؟ گفت یعنی این کتاب را ما درآوردیم و الان رفته اند از چاپخانه بیاورندش. من خیلی حالم بد شد. آن موقع ترجمه کتاب تمام شده بود و مشغول پاکنویس کردنش بودم. چیزی نگفتم و با حال بد برگشتم خانه و تلفن کردم به ناشرم (نشر نو) و گفتم قصه این است. گفت اصلاً مهم نیست. و اینقدر برعکس من با آرامش و خونسرد برخورد کرد که من را آرام کرد. گفت اصلاً مهم نیست. همیشه این طور بوده که کتاب هایی همزمان ترجمه شده اند و در آمده اند. یا دیر و زود. ما می نشینیم به تماشا که مردم کدام را می خرند. یک جوری من را آرام کرد. ولی حالم خیلی بد بود. من به سرعت کار را تمام کردم و خب مردم لطف داشتند و کتاب به چاپ های زیادی رسید و ترجمه دیگرش فکر نمی کنم فروش چندانی کرد.

البته دو تا ترجمه با هم خیلی فرق می کنند… اصلاً عنوان کتاب ها هم با هم فرق می کنند. آن کتاب اسمش گزارش یک قتل است. در صورتی که اتفاق «قتل» نیست. «مرگ» است. نویسنده اصلاً نمی خواهد بگوید این قتل است و می خواهد بگوید این مرگ است. البته من قضاوتی درباره ترجمه نمی کنم و هیچ وقت دنبال مقابله کردن نیستم و از این کار خوشم نمی آید و خیلی هم برای مترجم اش احترام قائلم. اما همیشه مردم هستند که قضاوت می کنند. نکته قابل توجه در ترجمه این کتاب حفظ زبان مارکز است. با اینکه شما اثر را از زبان فرانسه ترجمه کرده اید و نه اسپانیایی، اما خواننده یی که آثار مارکز را دنبال کرده متوجه حفظ زبان خاص روایی مارکز در این اثر می شود. این به خاطر تسلط شما به آثار مارکز است؟ نه. من نمی گویم بر آثار مارکز تسلط دارم. مترجم فرانسه اش، مترجم خیلی معروفی است. او خوب کار کرده. وقتی او کتاب را خوب ترجمه کرده، من هم خوب آن را به فارسی برمی گردانم و سعی می کنم تا جایی که بلدم زبانش را حفظ کنم. در صحبت اول تان به بی مسوولیتی مردم اشاره کردید. به نظر می رسد مارکز در این کتاب مستقیم این مفاهیم انسانی را نشانه رفته. اتفاقی که می افتد «قتل» با ویژگی های مخصوص به خودش نیست. پنهانی و ناگهانی اتفاق نمی افتد. پیش از وقوع همه مردم از آن خبر دارند و کسی کاری نمی کند. در واکنش های مردم به اتفاق هولناکی که می افتد، مفهوم گناه و تمام مفاهیم انسانی زیر سوال می رود. شاید. مارکز در این کتاب خیلی دست همه را رو کرده. شخصیت ها هیچ پس و پشتی ندارند. آنها را خیلی خوب درآورده. چه آنهایی که فقط در یک صحنه هستند و حضور زیادی ندارند، چه شخصیت های اصلی داستان که مدام با آنها سر و کار داریم. او خیلی به جزییات پرداخته. مثل فیلمی که دو نفر در آن یک نگاه به هم می کنند ولی در همان یک نگاه هزار نکته نهفته است. این هم همین طور است. کتاب به نظر من خیلی تصویری است. و بعد که شنیدم از روی آن فیلم ساخته شده و فیلمش را دیدم، متوجه شدم که خیلی فیلم خوبی است. شاید تنها فیلمی باشد که از روی یک رمان ساخته شده و فیلم بسیار خوبی است، آنقدر که به جزییات کتاب، لحظات آن و همین نگاه ها و حرکات خیلی جزیی که کل قضیه را می سازد، وفادار بوده است. من فکر می کنم مارکز در این کتاب خیلی صمیمانه، بدون شعار دادن و بدون قضاوت فقط یک راوی بود. یک راوی خیلی صمیمی و راستگو. همین نکته توانسته کتاب را اینقدر تاثیرگذار بکند. حالا اگر مفاهیم را زیر سوال برده می تواند برداشت ما باشد. شاید این کار را هم کرده باشد، من به این موضوع فکر نکرده بودم. اولین برداشتم از این کتاب صمیمیت و راستگویی راوی بود و اینکه نویسنده کاراکترها را خوب می شناسد. اینکه این دو برادر چه شخصیتی دارند. به همه چیز آنها کار داشته. این خیلی مهم است که مارکز یک موجود را با تمام جوانبش به شما معرفی می کند و هیچ چیز از شما پنهان نیست و شما می توانید همه چیز را قبول کنید و تنها چیزی که پنهان کرده آن آدمی است که کاری را انجام داده و ما نمی دانیم که بوده.

این کتاب را به خاطر همین بی معما بودن نمی توان جزء آثار پلیسی جا داد. اینکه اتفاق همان اول داستان گفته شده و ما فقط قرار است سیر وقوع آن را بخوانیم. و اینکه تنها چیزی که نمی دانیم و نمی فهمیم کسی است که دختر به جای او سانتیاگو ناصر را معرفی می کند. به نظر می رسد نویسنده یک جور با خواننده بازی کرده. شخصیتی از سانتیاگو ناصر نشان خواننده می دهد که احتمال تجاوز را از طرف او می دهد، اما بعد ماجرای ترس و بهت او را می گوید وقتی که خبر نقشه کشته شدنش را می شنود و خواننده اسیر یک سردرگمی و ابهام می شود… هنوز هم ما نمی دانیم تجاوز به دختر کار که بوده. من به عنوان یک خواننده فکر می کنم سانتیاگو ناصر نبوده. دختر یک اسمی را پرانده که آن شخص اصل کاری را مصون بدارد. من این طور فکر می کنم. یعنی اگر من بودم شاید این کار را می کردم، کار درستی نیست اما حس من این است که سانتیاگو نبوده.
در داستان های پلیسی یک راز وجود دارد همیشه. اما در این کتاب اصل ماجرا یک راز نیست. راوی همان اول می گوید فلانی قرار است کشته شود و آن دو نفر هم می خواهند او را بکشند. این دیگر راز نیست،

-اما ذهن قضاوت گر خواننده فکر می کند اگر دختر برای مصون نگه داشتن شخص دیگری حاضر می شود یکی دیگر را به کشتن بدهد، پس چرا اثری از او در هیچ کجای زندگی دختر نیست؟ سرنوشت این دو چه می شود و اگر پای کس دیگر در میان است، این عشق دختر به شوهرش که او را پس فرستاده از کجا می آید؟ این همین ابهام است. مارکز همه چیز را رو کرده و یک چیز اصلی را تا آخرش به خواننده نمی گوید. بازی قشنگی با خواننده کرده، مثل نخ نازکی که دور یک استوانه پیچیده شده و هی مرئی و نامرئی می شود و همه زیبایی داستان در این است که ابهامی در آن وجود دارد که مساله اصلی را از اهمیت می اندازد. اصلاً چیز دیگری مهم شده که اصل کاری از یاد رفته، مارکز نویسنده یی قوی و درجه یک است. اصولاً در همه کتاب هایش مقوله عشق را خیلی قشنگ و ظریف بیان می کند. و وقتی از عشق صحبت می کند، داستان در جان آدم می رود. در خود فیلم هم صحنه دیدار این دو پس از آن همه سال، صحنه فوق العاده یی است.

بسیاری از منتقدان ادبی از روزنامه نگارانی که داستان نویس می شوند، اشکال می گیرند که فارغ از تخیل، گزارش ژورنالیستی می نویسند، نه داستان، مارکز هم روزنامه نگار بوده و در گفت وگویی از او خواندم از فانتزی خوشش نمی آید. در گزارش یک مرگ هم فانتزی وجود ندارد و مرز بین واقعیت و داستان خیلی باریک است. اما خواننده وقت خواندن آن به هیچ عنوان فکر نمی کند گزارش ژورنالیستی می خواند، و رعایت شدن همین مرز باریک بین واقعیت و داستان است که می تواند هول به دل خواننده بیندازد که اتفاق هولناک همین نزدیکی است. این از قدرت مارکز می آید. روایت مارکز هم در این داستان می توانست خیلی ژورنالیستی باشد. ولی به نظر من از آن روزنامه نگار بودن و گزارش گونه نوشتن درآمده. روزنامه نگاری به نظر من خط کشی شده است. این داستان از خط کشی درآمده و حالت گزارشی ندارد. فانتزی به آن صورت در این کتاب نیست، ولی ظرافت خیلی هست؛ ظرافت های رفتاری و گفتاری. یک کلمه، یک حرکت، یک نگاه. شما می فهمید این چه کسی است، چه اخلاقی دارد… من فکر نمی کنم یک روزنامه نگار نتواند داستان بنویسد. نمونه اش را هم در ایران داریم. مثلاً آقای مسعود بهنود که روزنامه نگار است اما وقتی داستان می نویسد نمی توان گفت گزارش نوشته، اغلب نویسنده های دنیا یک دوره یی روزنامه نگار بوده اند، مثل همینگوی. او هم فانتزی در کارش نیست، ولی ظرافت خیلی دارد. جزییات و نگاه کردن خیلی در کارش هست. این کار خیلی سختی است که بخواهید یک کاراکتر را تعریف کنید و جزییاتی که ممکن است به نظر هیچ کس نیاید، بنویسید و این به قدرت نویسندگی برمی گردد. در این کتاب خیلی مارکز ظرافت دارد و به جزییات می پردازد.

این داستان را سوای تاریخ نوشته شدنش، می توان به هر زمانی از زندگی بشر تعمیم داد. فرق نمی کند ۱۰ سال پیش، ۱۰۰ سال پیش، یا چند سال آینده، باز هم موضوعی که در آن اتفاق افتاده برای همه قابل درک است. حتی مرزهای جغرافیایی و تفاوت های فرهنگی هم نمی تواند مانع برقراری ارتباط خواننده با آن شود و قصه اش برای خیلی ها آشناست. این قصه خیلی آشناست، نه فقط برای ما که شرقی هستیم که در همه دنیا؛ هرچند قصه عجیبی نیست. مثلاً الان خاطرم آمد فیلم قیصر در ایران اتفاق افتاده و حرف ها و دیالوگ ها و انتقام گیری اش ملموس است. گزارش یک مرگ هم شبیه آن است. این داستان هرجا می تواند اتفاق بیفتد. قصه، قصه عجیبی نیست. نوع روایت مارکز عجیب است؛ هم پیچیده و هم ساده. یک مونتاژ درجه یک است؛ یک شهر به آن کوچکی را تکه تکه تعریف کردن، آدم ها را جدا جدا تعریف کردن، بعد هرکدام را سر جای خودشان معرفی کردن، هر کدام را از جای خود برداشتن و جای دیگر گذاشتن. در این داستان مهره ها دست مارکز هستند و خیلی با آنها بازی کرده. حواسش وقت نوشتن حسابی جمع بوده. حرف ها را حساب شده در دهن شخصیت ها گذاشته. اینکه یک شخصیت با اخلاق هایی که از او توصیف کرده چه باید بگوید، چه حرکتی باید بکند، هر حرکت و راه رفتن و نشستن آدم ها را تعریف می کند، مثل این است که نشسته و ساعت ها شخصیت ها را ساخته. فکر می کنم خیلی روی شخصیت های قصه کار کرده در صورتی که وقتی می خوانید، از آنها رد می شوید، ولی بعد تاثیری که در ذهن شما می گذارد بی نظیر است. هیچ کدام از شخصیت ها کاری به غیر از آن چیزی که ازشان انتظار می رود، نمی کنند. هر چیزی سر جای خودش است. فکر می کنم خیلی زحمت کشیده برای آن. با اینکه کوچک ترین کتاب مارکز از نظر قطر است اما به نظر می رسد زحمت زیادی برایش کشیده.

-اتفاق نیفتادن ماجرای مرگ سانتیاگو ناصر و اتفاق افتادنش به یک مو بند است. ما در داستان می خوانیم یک دقیقه ها و دو دقیقه هایی که مردم تلف می کنند، وقتی که می دانند قرار است طرف کشته شود، همه ماجرای داستان را عوض می کند. آن دری که بدهنگام روی ناصر بسته می شود، آن ماموری که چند دقیقه وقتش را تلف می کند و به کارهای بیهوده به جای رسیدگی به اصل موضوع می پردازد، همه اینها در کنار انفعال مردم دست به دست هم می دهند تا خواننده صحنه توصیف کشته شدن ناصر را با هول بخواند. من اینجا به ماجرا قضا و قدری نگاه می کنم. تقدیر در این کتاب خیلی حضورش احساس می شود. بی تفاوتی آدم ها کمی بی تفاوتی است، مقداری اش هم به ناباوری شان برمی گردد. مردم این شهر باورشان نمی شود آن دو نفری که اتفاقاً آدم های مزخرفی هم هستند، بتوانند کسی را بکشند. آن هم پسر پولدار و خوش تیپ شهر را. به خاطر همین ناباوری اقدامی نمی کنند و بعد کنجکاو نیستند. یعنی وقتی تو کنجکاوی و خبری را می شنوی باید فکر کنی نکند اتفاق بیفتد؟ و باید کاری بکنی. اما این کار را هم نمی کنند. این اخلاق ها به نظر من خیلی آشناست. وقتی در اجتماع دور و بر خودتان را ببینید، همین طور است. مثل من که به خاطر کارم با آدم ها خیلی سر و کار دارم، می بینم که یا کنجکاو نیستند، یا بی تفاوت هستند راجع به هر اتفاقی که دور و برشان می افتد، یا اینکه دل شان خوش می شود که این اتفاق بیفتد.

در این کتاب اینکه «دل شان خوش می شود»، ممکن نیست به خاطر اختلاف نژادی باشد؟ به هر حال کسی که کشته می شود عرب است و تصویری خاص از عرب ها در این رمان ارائه می شود. تفاوت های نژادی نیست. تفاوت ها و تبعیض طبقاتی است. این پسر پولدار است، مرفه است، نوکر و کلفت دارد، خانه گنده دارد. خوشگل است. همین می تواند باعث حب و بغض خیلی ها باشد. شاید ته دل شان بدشان نیاید که بلایی سرش بیاید. همیشه حسرت زندگی اش را خورده اند. این را هم دور و بر خودمان زیاد دیدیم. در جوامع دیگر هم همین طور است. وقتی بلایی سر کسی می آید که بد است، واکنش خیلی ها این بوده؛ خوب شد، یک جورهایی ته دل شان خوشحال می شوند که فلانی که از من بهتر بوده، بلایی سرش آمده. مثلاً در محدوده خودمان. فلان نویسنده که محبوب شده و کتاب خوب نوشته و من هرچه سعی کردم مثل او نشدم، حالا چه خوب شد که جلوی چاپ کتابش را گرفتند، خب چرا؟ این کار بدی است اما خیلی زیاد این اتفاق می افتد. این است که در هر جامعه یی می تواند اتفاق بیفتد. یک گروهی هم از شخصیت های این کتاب بدشان نمی آید طرف بمیرد.

مریم مهتدی

اعتماد
http://www.etemaad.ir/Released/88-05-20/175.htm

 

دانلود با لینک مستقیم:

دانلود بخش اول (حجم: ۲۳٫۵MB)

دانلود بخش دوم (حجم: ۳۷٫۶MB)

(Format: Mp3          Archive Type: RAR)

eramdownload
 

s

درباره ی امپراطوری ایران در دوره قبل از ورود اسلام اطلاعاتی دارید؟ آیا می دانید تاریخ مکتوب ایران در این دوره، بیش از همه توسط یونانیان باستان نگاشته شده که در آن دوران از دشمنان اصلی امپراطوری ایران بودند؟!

کتاب صوتی «امپراطوری ایران» کتابی است درباره ی تاریخ ایران پیش از ورود اسلام که «دان ناردو» آن را نگاشته و «مرتضی ثاقب فر» به فارسی برگرداده است. در این کتاب نظراتی قاطع نمی یابیم چرا که مولف در پی آن نبوده است که مسئله ای مبهم یا تاریک را در این دوره روشن کند و بر نقطه های تاریک آن روشنایی بیفزاید. وی تنها به این اکتفا کرده که تاریخ هخامنشیان را تشریح کند و نگاهی اجمالی به آن بیاندازد. این کتاب ما را به درک درستی از امپراطوری های دوران باستان و رقابت ها و نبرد های آنان با یکدیگر و نیز درک روشنی از تاریخ تمدن پارس در دوران باستان قبل از ورد اسلام می رساند. تاریخی که برای پرداختن به تحلیل مسائل سیاسی، اجتماعی و تاریخی ایران همواره به آن نیاز داریم.

بخش هایی از متن کتاب:

کوروش پیروزمندانه وارد شهر شد و نخستین اعلامیه رسمی خود را به این شرح صادر کرد: «منم کوروش، شاه جهان، شاه بزرگ، شاه نیرومند، شاه بابل، شاه سومر و اکد، شاه چهار گوشه جهان» کوروش با سقوط بابل، امپراطوری آن از جمله تمام جنوب بین النهرین و بیشتر منطقه فلسطین را به امپراطوری خود افزود چنان که پهناوری آن از سواحل دریای اژه در غرب تا غرب هندوستان در شرق را شامل می شد. به گفته بوسانی «مدارا و تساهل دینی کوروش، رفتار بزرگوارانه و مهربانانه ای که با دشمن مغلوب خویش داشت… مهارت و قابلیت فوق العاده او به عنوان یک فرمانده جنگی، توضیح دهنده علت ستایشی است که همه جهان، حتی بابلیان و یونانیان، نسبت به کوروش بزرگ داشته اند»

مشاهده توضیحات تکمیلی و دریافت

۸ ديدگاه

ارسال ديدگاه



 

دریافت پستی کتاب

 

 

حمایت از ما

 

 

تبلیغات